چند شعر کوتاه...
شعر کوتاه
40

چرا فراموش کرده ای
پیش از خوابت
چراغِ خواسته هایِ سوزانِ مرا
خاموش کنی؟
 

تو در من
نشانی درخشان به جای گذاشتی
برای پرندگانِ شکارچی

مرام المصری

|
39

به گل سرخ می مانی

که در هجای اسم تو

من در خم یک کوچه وُ

رایحه ات هفت شهر عشق را

گشته است !


پرویز صادقی
|
38

تو مثل شایعه

در من پراکنده ای

از دهان شعری به شعری دیگر


پرویز صادقی
|
37

عشق

شاید آئینه ای ست

که می توانیم آن را بشکنیم

که می تواند ما را بشکند


پرویز صادقی
|
36

به من دچار شدی

و خانه ات را تنها گذاشتی.

من سرنوشت بودم

واین را

هیچ کس جز تو نمی فهمید.


محسن جعفری
|
35

شاید که باقیِ روز
این تلفن مدام زنگ بزند
و کسی گوشی را برندارد
شاید این فنجان چای
سرد شود
باقی سیگارم را باد بکشد
زیر سیگاری پر شود از سری خاکستری

شاید آن‌ها که مرا می‌برند
با خود بگویند بدبخت
شعرش ناتمام ماند

اما من
خوشبخت‌تر از آنم که تمام شود همه چیز
چیزهایی هست
بیرون از این شعر
و تو
فراموش نمی‌کنی
چه‌قدر
دوستت داشته‌ام


شهاب مقربين
|
34

پسرم می‌پرسد
مامان می‌نویسی تا خود را آرام کنی؟

برمی‌گردم
نگاهش می‌کنم
نمی‌دانم به دنیا آوردمش یا
در یکی از شعرهایم او را نوشته‌ام


سارا محمدی اردهالی
|

گاهي از من

آدم برفي مي سازي

و چشم هايم را

با دكمه هاي پيراهنت مي بندي

 

چشم كه باز مي كنم

دكمه هاي پيراهنت مي افتند

اما

پيش از در آغوش كشيدنت

دست هايم آب شده اند


علیرضا عباسی
|

با چشم باز

روي مورچه ها پا گذاشت

جامعه كارگري

بهم ريخت

 

چشم كه بست

مورچه هاي كارگر

استخوان هايش را به لانه بردند


علیرضا عباسی
|

ماهی کوچک

میان رودخانه ای

در چشم زن

از قلاب آویزان بود

مرد

همچنان دست تکان می داد


علیرضا عباسی
|

گنجشک یخ زده

فکر می کرد

سفیدی بوم

برفی است که می بارد


علیرضا عباسی
|

زندگی و مرگ 
رو به روی هم ایستادند
دو قبیله
که تنها به غارت هم
فکر می‌کنند
مرگ با فتوحات بسیار
زندگی با استخوانی پوسیده


علیرضا عباسی
|

ببخش تنهایی

ببخش اگر تنهایت گذاشته بودم

و گمان کرده بودم

کسی هست

که می تواند به اندازه ی تو با من یکی شود

که نبود

که هیچکس نبود

که هیچکس قد تو با من یکی نشد

نشد که بشود

نمی شود

 

حالا بلند شو لطفا

چراغ را خاموش کن

بیا کنارم بخواب

هوس گریستن بزرگی با من است امشب

روی سینه ی تو


رويا شاه حسین زاده
|

بی تو 
شعر هایم ،سُربی 
تنها بکار ِفشنگ می آیند...


نیلوفر ثانی
|

مجابم به دوست داشتن ت
بی تو 
سرگردانم 
چو باد بر باد


نیلوفر ثانی
|

پیش از آن‌که در خودم غرق شوم، 

بَرَم گردان! 

هیچ‌کس

برای قایقی که واژگون شده‌ست

دست تکان نمی‌دهد ...


مژگان عباسلو
|

گویند بوده اند،

 

تباری ز عاشقان!

 

آری از آن قبیله کسی در میان نماند . . .

منصور اوجی

|

در تقدیر سوزناکت

 

گرفتارم کرده اند

همچون میخی

بر صلیب عیسی!

 

چه کسی می داند

رنج بیشتر را چه کسی می کشد؟!

جواد نوروزی

|

داشتم خانه را مرتب می کردم

که حس کردم

باید همه چیز را در این جهان رها کنم

و به تو بگویم

که دوستت دارم.


رويا شاه حسین زاده
|
.............. مطالب قدیمی‌تر >>