چند شعر كوتاه...

مرا در آغوش بگیر
من بوی روستا میدهم
بوی دریا
بوی نمک
بوی دستانِ ترک خورده ی ماهیگیرِ خستهِ شهرمان

من لهجه دارم
بلند میخندم
بلند میگریم
بلند عشق میورزم

من مادرم را سخت دوست دارم
من ... تو را
چه ساده
چه ساده
چه صادقانه دوست میدارم

من دلم برایِ تو میسوزد
تو...با نی نیِ چشمانِ سیاهِ سیاهِ سیاهت
من همیشه در انتظارِ وقوعِ یک حادثه ی منطبق با عمقِ تاریکی نگاهِ تو هستم
اتفاقی که مرا از ولایتم
از خانه روستاییِ مادرم
دور میکند و به دیارِ تو تبعید میکند

من امشب دلم برایِ خودم هم میسوزد
برایِ غربتم در دیارِ آشنایان
و برایِ آشنایان در غربت دلم

من دلم برایِ خودم

برای تو

برای دلهامان میسوزد...



نیکی‌ فیروزکوهی
| |

در قمار عشق

حکم اگر دل نباشد

بی شک یکی خواهد برید



پرویز صادقی
| |

اگر مرا دوست نمي‌داري
دوست نداشته باش
من هرطور شده
خودم را ازين تنگنا نجات مي‌دهم...

اما دوست داشتن را فراموش نکن
عاشق ديگري باش
اين ترانه نبايد به پايان برسد
سکوت آدم‌ها را مي‌کشد

اين چشمه نبايد بند بيايد
ميخک‌هايي که در قلب‌ها شکوفا شده‌اند
از تشنگي مي‌خشکند
اگر دوست‌داشتن را فراموش نکني
تمام زيبايي‌ها را به ياد خواهي آورد...



رسول يونان
| |

فهم سختی ست

من که از گریه و آتش

همزاد کویر و بارانم

دستهایی را پس بزنم

که چتر تعارفم میکنند



نیلوفر ثانی
| |

باید می دانستم

سرانجام

تو را از اینجا خواهد برد

این جاده

که زیر پای تو نشسته است.

+عبادت قبول



جلیل صفر بیگی
| |

این همه زیبایی که تقصیر تو نیست

اما

تقصیر توست

که سهم من از این همه زیبایی

خیالی‌ست که هرشب

از موهات می‌بافم...



کامران رسول زاده
| |

شبیه عشق

دردهای ما را

پایان نیست

طعم گرفته ایم

تلخ

چون حقیقت

 

+آنچه
این نسل مصیبت دیده را
ارزانی است
پوزخند آشکار و
گریه‌ی پنهانی است

(سید حسن حسینی)



نیلوفر ثانی
| |

باید بروم

باید بروم به دور ها

به تهِ جادهِ بی سواد

آنجا که نه تابلویی هست نه نشانی

آنجا که کوه به زمین سجده می کند

همانجا که زمین به خورشید نزدیکتر است

آنجا که دریا از تلاطم باز می ایست

و ماه آرام ، آرام نزدیک غروب نزدیکِ خواب پرنده ها

بیدار می شود

حتمن

تو می آیی...



ایرج.تمجیدی
| |

می‌گریزی از من

درستْ مثلِ اسبی وحشی

رَمَنده از هر جنبشی در علف‌زار.

بمان!

قول می‌دهمْ نفس‌درسینه‌حبسْ

فقط نگاه‌اَت کنم



رضا كاظمي
| |

لیوان بعدی: قرص های حل شده در سم

باور بکن از هیچ چی دیگر نمی ترسم

پشت ِ سیاهی های دنیامان سیاهی بود

معشوقه ام بودی و هستی و... نخواهی بود

 

+سید مهدی موسوی


| |

آدم‌ها عاشق ما نمی‌‌شوند ، آدم‌ها جذب ما می‌‌شوند.
در لحظه‌ای حساس حرف‌هایی‌ را می‌‌زنیم که
شخصی‌ نیاز به شنیدنش داشته.

در یک لحظه ی حساس طوری رفتار می‌‌کنیم که
شخص احساس می‌‌کند
تمام عمر در انتظار کسی‌ مثل ما بوده

در یک لحظه ی حساس حضور ما
وجودِ شخص را طوری کامل می‌‌کند که
فکر می‌کند حسی که دارد نامی‌ جز عشق ندارد.

آدم‌ها فکر می‌‌کنند که عاشق شده اند.
آدم‌ها فکر می‌‌کنند بدون وجود ما
حتی یک روز دوام نمی‌‌آورند.

آدم‌ها فکر می‌‌کنند مکمل خود را یافته اند.

آدم‌ها زیاد فکر می‌‌کنند...

آدم‌ها در واقع مجذوب ما میشوند
و پس از مدتی‌ که جذابیت ما برایشان عادی شد
متوجه می‌‌شوند که چقدر جایِ عشق در زندگی‌‌شان خالیست...
می‌‌فهمند در جستجوی عشق‌های واقعی‌ باید ما را ترک کنند

تمامِ حرفِ من اینست که کاش آدم‌ها یاد بگیرند که
"عشق پدیده‌ای حس کردنی است نه فکر کردنی "
و کاش بفهمند که بعد از رفتنشان
عشقی‌ را که فکر میکرده اند دارند
چه می‌کند با کسانی‌ که
حس میکرده اند این عشق واقعی‌ ‌ست.



نیکی‌ فیروزکوهی
| |

دستم

به سمت تلفن می رود و...

باز مي گردد!

چون کودکی که به او گفته اند

شیرینی روی میز

مال مهمان هاست!!



سارا محمدی اردهالی
| |

سرشارم
از شعرهای نچیده
روزهای نیامده

اتوبوس هایی مملو آدمیانی که به تعطیلی می‌روند
قلبی که روی دست بهار مانده است
کف‌های پر کشیده بر پر مرغانی که به سمت شمال می روند.
سرشارم از شکایت سنگ‌ها وقتی که در ترنم رودخانه ترک می خورند
سرشارم از برف، از ترنم انگور، نور
و در انتظارم
از بُن تاریکی آفاقم را روشن کنی
من برخیزم
و در درخشش روزی دیگر
باقی زندگی را پی گیرم...



شمس لنگرودي
| |

عشق

سفری ست

از هیچ

به

همه چیز

در تپش یک قلب



پرویز صادقی
| |

انكه

تمام پل ها را

پشت سر خراب كرده

برگشتني است!

من مردهايي ديده ام

كه رود رود

گريه كرده اند



صبا کاظمیان
| |

موج‌ها از ساحل دور مي‌شوند

موج‌ها به ساحل نزديك مي‌شوند

و من فكر مي‌كنم آدم‌ ها هم

از همان راهي كه مي‌ روند، برمي‌ گردند



لیلا کردبچه
| |

استاد ملک مسعودی ، صدایِ ایلِ شکسته ی بختیاری

تو را به خدا، تو را به امامزاده سیّد محمّد
بیا سر مزارم
گلُم ای یار ! گُلم ای گُل!

کِل بزن، سرود بخوان، باز کن قطارم
گلُم ای یار ! گُلم ای گُل!

هرچه دارم قربونت، بجز تفنگم
گلُم ای یار ! گُلم ای گُل!

یک امشب مهمان توام ، سحرگاهان در میدان جنگم،
گلُم ای یار ! گُلم ای گُل!...

+دریافت و شنیدن از اینجا



قطعات
| |

در دلش نه هیچ آرزو

بر لبش نه خنده و نه گفتگو

 
فقط

به  عشوه های های  رود روبه رو

چشم دوخته

بید سوخته...



سید عبدالحمید ضیایی
| |

رنج از ما

رویین تنی ساخته ست

که نفس میکشیم

واِلّا هنوز

تنهایی مان ، عمیق

خواب های مان ، بی تعبیر

و آرزوهای مان ، محال



نیلوفر ثانی
| |

.............. مطالب قدیمی‌تر >>

Design By : Night Melody