چند شعر کوتاه
شعر کوتاه

اشک ها
نت های بهم خورده اند
لغاتی که
لب هاشان را گم کرده اند
و آنچه که گریه اش می نامید
تسبیح کلمات است
برای آنچه که
باید می بود و نیست
بعد
می ماند زندگی
كه آن هم
به ذکر نام تو میگذرد.




بیشتر بخوانید از: صولت رضایی

نه چیزی برای از دست دادن
و نه رغبتی برای بدست آوردن
شکستن
مخفف من و تو ست
ما به گل نشسته گانیم
و زندگی اتفاقی ست که طبق عادت میافتد




بیشتر بخوانید از: صولت رضایی

مادر می‌گفت

نمی‌دانم چرا

هرچه که چرخ می‌کنم

به شکل عقابی در می‌آید

که میل به پرواز دارد




بیشتر بخوانید از: شمس لنگرودي

آخرین پرنده را هم رها کرده‌ام

اما هنوز غمگین‌ام

چیزی

در این قفسِ خالی هست

که آزاد نمی‌شود




بیشتر بخوانید از: گروس عبدالملکیان

تنهايي كوچكمان كرده

آنقدر كوچك كه پاهايمان

از زير ملافه ي زمين بيرون زده...




بیشتر بخوانید از: سید محمد مرکبیان

سرما همه چیز را به هم نزدیک می کند



گاهی
حرف های تو از دهان من بیرون می آیند

گاهی
دست های من از جیب های تو

علیرضا سوهانی





میتوانی از دوست داشتنم برگردی؟
دوستداشتن که خیابان نیست
تاکسی بگیری

پیشانیت را بچسبانی به شیشه

آه بکشی

وبرگردی به پیش از آن
پیش از دوست داشتن.
با دوست داشتنم کنار بیا

مثل پیرمردها
که با لرزش دست هایشان کنار می آیند.




بیشتر بخوانید از: رويا شاه حسین زاده

ماه را هم

يك تكه سنگ مي ديد

كودكي كه خانه اش

سقف نداشت




بیشتر بخوانید از: رضا محبي راد

دست شعرهايم را مي گيرم و

به پارك مي برم

بچه هاي طلاق

محتاج محبت اند




بیشتر بخوانید از: رضا محبي راد

باید باور کنیم
تنهایی ...
تلخ ترین بلای بودن نیست
چیزهای بدتری هم هست
روزهای خسته ای
که در خلوت خانه پیر می شوی
و سال هایی
که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است
تازه ...
تازه پی می بریم
که تنهایی
تلخ ترین بلای بودن نیست
چیزهای بدتری هم هست

دیر آمدن
دیر آمدن

چارلز بوکوفسکی





با هرطلوع

دامنش را میتکاند

زنی

که هر شب

از اشکهایش

ستاره میتراشد




بیشتر بخوانید از: نیلوفر ثانی

بهاری که با بوق و کرنا می آید

و نام اش را سر زبان ها می اندازد،

سهمِ همه است!

تو بی صدا بیا

و فقط قسمتِ من باش!




بیشتر بخوانید از: نسترن وثوقی

ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق ،

که نامی خوش تر از اینت ندانم .

وگر – هر لحظه – رنگی تازه گیری ،

به غیر از « زهر شیرینت » نخوانم .

تو زهری ، زهر گرم سینه سوزی

تو شیرینی ، که شور هستی از تست .

شراب جام خورشیدی ، که جان را

نشاط از تو ، غم از تو ، مستی از تست

به آسانی ، مرا از من ربودی

درون کوره ی غم آزمودی

دلت آخر به سرگردانیم سوخت

نگاهم را به زیبایی گشودی

بسی گفتند: « دل از عشق برگیر !

که : نیرنگ است و افسون است و جادوست !

ولی ما دل به او بستیم و دیدیم

که این زهر است ، اما ! ...نوشداروست !

 

چه غم دارم که این زهر تب آلود ،

تنم را در جدایی می گدازد

از آن شادم که در هنگامة درد ؛

غمی شیرین دلم را می نوازد .

اگر مرگم به نامردی نگیرد ؛

مرا مهرِ تو در دل جاودانی است .

وگر عمرم به ناکامی سرآید ؛

ترا دارم که: مرگم زندگانی است .

شاعر: فریدون مشیری

+دانلود و شنیدن دکلمه از اینجا




بیشتر بخوانید از: دكلمه اشعار

ای سرآغاز لبخند

بر لب گُل!

بوسه‌ای نذر کن در بهارم.




بیشتر بخوانید از: سید علی میرافضلی

زیبایی تو

دلتنگی من

دخترک گلفروش سر چهارراه

چه دنیای بی سقفی داریم...




بیشتر بخوانید از: صادق حسینی

قطارها می روند
برای بردن کسی
برای جا ماندن کسی.

ایستگاه ها می مانند
برای امید کسی
برای رسیدن کسی.

من یا تو...
هیچ فرقی نمی کند
هر شعر، شعبده بازی شاعرانه یست
که زخم هایش را پرو میکند




بیشتر بخوانید از: صولت رضایی

گاهی حرف ها

مثل یک قهوه ی غلیظ ، تلخ می شوند

نصفی را می توان نوشید

اما با قی اش...

ته نشین گلو...

و فال یک روز نیامده می شود

الناز عظیمی

+سال نو مبارک





دستت را به من بده

تا از تاریکی نترسیم

دستم را بگیر

تا از آتش بگذریم

آنان ‏که سوختند

همه تنها بودند!




بیشتر بخوانید از: قدسی قاضی نور

دلم را به دلت گره می زنم

یکی زیر

یکی رو

مادربزرگم می گفت

قالی دستباف

مرگ ندارد.

کمند شمس